من رویایی در سر دارم

باید بنویسم که حالم از پست قبلی بهتر است. گاهی ناراحتی آنقدر زیاد می شود که از زیادی رنگ می بازد! و در این مواقع فرصتی هست برای فکر کردن به حالای قضیه. به اینکه من اینجا هستم و با این بودن چه کار بهتری می توانم انجام بدهم. بعد لحن نوشتنم مثبت می شود و نوید رویاپردازی پیدا می کند. کاری که به سادگی سال های دور گذشته نیست اما برای نفس کشیدن لازم است حتی اگر تمامی آیتم های آن رویا بی اندازه محال و تخیلی باشد. باید که هر روز رویایی بیافرینم و در رویاهایم تنها یک چیز واقعی باشد: ...


خلاء

هر روز می خواهم اینجا چیزی بنویسم و نمی نویسم برای اینکه نمی دانم از چه باید بنویسم از اینکه این روزها چطور می گذرد؟ پاسخ ساده است مثل همیشه تنها با شدت بیشتری تلخ تر، تنهاتر، ناامیدتر. معنی ناامیدی را نمی دانم و تنهایی و تلخی را. غرقه در کلماتی هستم که مفهوم خود را از دست داده اند و حالا به دنیای هیچ، به دنیای پوچ، به خلاء خوش آمده ام. مدت هاست بایدها مفهومی ندارند، اگر معنی خود را از دست داده است و شاید محل امکان نیست. به چه می اندیشم به جز مرگ؟