آن عمه گفتن های دلربایت

مدت هاست که از تو ننوشته ام. دقیقا از همان روزی که برای اولین بار توانستی از تختخواب من بالا بروی و گرچه از ماه ها قبل از اینکه خودت بتوانی تخت نوردی کنی، از میان آن همه میوه کاجی که کنار تختم روی دیوار زده بودم، تنها یکی مانده بود، هفته گذشته همان یکی را هم برداشتی و حالا هیچ چیزی روی دیوار نیست.

حالا یاد گرفته ای که بیشتر به سراغ میز آرایشم بروی و روی پنجه های پایت بلند شوی و اگر چیزی دم دستت باشد آن را برداری. دیگر وقتی می گویم که این مال عمه است و نباید دست بزنی چندان گوش نمی دهی و فوری با یک لحن دلربا و در عین حال قاطع می گویی "ببینم، بعد میذارم سرِ جاش!" یک بار رفته بودی برس سایه چشم مرا برداشته بودی و آن را روی گونه هایت می مالیدی! خنده ام گرفته بود که چطور هر رفتاری را مثل یک دوربین عکاسی در ذهنت ثبت می کنی و بعدا انجام می دهی و فکر کردم حتما از مامانت یاد گرفته ای. 

هفته گذشته که پارک بودیم، مامان یکدفعه متوجه شده بود که تو نیستی و به مامانت گفته بود که با کی رفته؟ مامانت گفته بود که من تو را برده ام سرسره بازی و به مامان که زیاده از حد نگران تو است گفته بود که "با عمه اش رفته، خیال تان راحت باشد، اگر با مامانش رفته بود باید نگران بودید!" برای آنکه یک لحظه هم از تو چشم بر نمی دارم و در واقع آن موقع ها که هنوز نوزاد بودی، صدها بار می گفتم که "اینطوری بغل نکنین، اینطوری غذا ندین، سردش میشه و ... ." و بعدتر اوایل یکسالگی ات که تازه راه افتاده بودی و تعادل نداشتی، دختر عمه ام گفته بود که چقدر تو مواظبش هستی، ول کن بذار برای خودش راه بره. بچه باید بخوره زمین" و گفته بودم که می دانم باید مستقل راه برود ولی فعلا به کمک نیاز دارد برای اینکه وقتی زمین می خورد هنوز یاد نگرفته که با دستش از صورتش محافظت کند و دقیقا با صورت پخش می شود روی زمین. حالا هم همانقدر نگرانت هستم. چند روز پیش به مامانت اسمس زدم که اگر تا ده روز آینده تب کردی یا علائم شبه سرماخوردگی و دانه های قرمز روی پوستت پدیدار شد فورا تو را ببرند دکتر برای اینکه فلانی آبله مرغان داشته است و ممکن است تو هم گرفته باشی. می دانی برای مامانت هم نوشته بودم که دلم می سوزد که توی این سن آبله مرغان بگیری برای آنکه هنوز کوچکتر از آنی که بفهمی نباید جوش های آبله مرغان را بکنی و از طرفی اصلا نمی توانم ببینم تو که یک لحظه هم ساکت نیستی و تمام مدتی که بیداری در حال بازی کردن، خندیدن و حرف زدنی، تب داشته باشی، خوابیده باشی و گریه کنی. من وقتی 5 ساله بودم به همراه عمویت، از پدرت که مدرسه می رفت آبله مرغان گرفتم! هنوز به خاطر دارم که اولین دانه آبله مرغان را مامان وقتی که می خواستم بروم حمام توی کمرم پیدا کرد و از فردایش من و عمویت خال خالی شدیم! مامان می گفت که حال من آن موقع از حال برادرهایم بدتر بوده است و در واقع خودم هم به یاد دارم که چه تب شدیدی داشتم و چنان بدنم به خارش می افتاد که گاهی گریه می کردم که مامان اجازه بدهد که چند تا از جوش ها را بکنم و البته با عمویت وقتی که مامان حواسش به ما نبود بعضی وقت ها جوش های‏مان را می کندیم!!! 

دیروز مثل خیلی اوقات دیگر که در ماشین به خواب می روی و وقتی می آیی خانه ما، خواب هستی، در اتاق سابق پدرت خوابیده بودی. چراغ خاموش بود و من هم در اتاق خودم مشغول کارهایم بودم که یک صدای ضعیفی شنیدم و حدس زدم که تویی که بیدار شدی و الان است که در تاریکی بزنی زیر گریه و فورا از اتاق پریدم بیرون. تا آمدم بالای سرت و چراغ را روشن کردم آن چهره ای که در آستانه ی گریه کردن بود، تغییر کرد. از تو پرسیدم که می آیی بغل عمه جون و گفتی آره. آن موقع مامانت آمد که لباس هایت را عوض کند و بعد بغل بابایت بودی که آمد در اتاق من در زد و تو آمدی بغل من و فوری چشمت افتاد به آن کالسکه و عروسکی که برایت خریده بودم و سریع گفتی "نیییی نیییی"!  در واقع همه اش منتظر بودم که آن را ببینی و من آن لحظه ی ذوق کردنت را مثل یک گنجینه در ذهن و خاطراتم ثبت کنم. حالا امروز من را دیوانه کرده ای با آن "نی نی"! و همه جا نی نی، کالسکه و من را با خودت می کشانی. 

وقت هایی که بیرون از اتاقم باشم و یا در اتاق من جلوس کرده باشی اصلا دست از سر من برنمی داری تا جایی که مامانت امروز می گفت که "بذار عمه جون بره آب بازی، بعد بیاد با شما بازی کنه" و تو مثل همیشه ایستاده بودی پشت در دستشویی و ول نمی کردی و یکریز برای خودت داستان جمعه گذشته را تعریف می کردی که در پارک توفان شده بود و چطور نی نی ها همه شان یکدفعه رفتند و همه می دویدند سمت ماشین هایشان! این کار همیشگی ات است که تا یک لحظه از جلوی چشمت دور شوم مدام مرا صدا می زنی و بعضی وقت ها می آیی دستم را می کشی و می گویی بشین کنار من، یا اینکه می آیی گرد می شوی توی بغل عمه. 

امروز خستگی و بی حالی عجیبی داشتم و تو داشتی کنار من بازی می کردی و دست از سر من بر نمی داشتی و تا رفتی در آشپزخانه من با بدجنسی از دستت فرار کردم!! رفتم در اتاقم دراز کشیدم و کتابی را در دست گرفتم و از همان دقیقه اول هوش از سرم رفت ولی خواب و بیدار بودم و بارها صدای عمه جون گفتن تو را شنیدم و دست آخر آمدی پشت در اتاقم و آنقدر بلند گفتی عمه جون بیا که چشم هایم را باز کردم و دیدم که خستگی در تمام تنم آوار شده است! بعدتر دیدم که خوابیدن فایده ای ندارد و فکر کردم که عجب! من که ظهرها نمی خوابیدم چرا اینطوری شده ام و بعد به یاد نگرانی این روزهایم افتادم ولی فکر کردم که تا هستم مهم نیست که در زندگی چه اتفاق هایی می افتد، تنها می خواهم تا جایی که می توانم با تو بازی کنم و شیرینی هایت را ببینم. برای همه ی آن عمه گفتن های دل‏ربایت... .