هر روز می خواهم اینجا چیزی بنویسم و نمی نویسم برای اینکه نمی دانم از چه باید بنویسم از اینکه این روزها چطور می گذرد؟ پاسخ ساده است مثل همیشه تنها با شدت بیشتری تلخ تر، تنهاتر، ناامیدتر. معنی ناامیدی را نمی دانم و تنهایی و تلخی را. غرقه در کلماتی هستم که مفهوم خود را از دست داده اند و حالا به دنیای هیچ، به دنیای پوچ، به خلاء خوش آمده ام. مدت هاست بایدها مفهومی ندارند، اگر معنی خود را از دست داده است و شاید محل امکان نیست. به چه می اندیشم به جز مرگ؟