در من یک شیطان رجیم وجود دارد که بعضا به جنّ چنگال به دست درون هم تعبیر می شود و مسلما آن دیگری فرشته ی عصای حاکم بزرگ به دست یا هر چیز دیگری که آن را بخوانیم ساکت و آرام و نقطه مقابل این عزیز است. از قضا مدت بسیار زیادی ست که شیطان رجیم درونم در جستجوی معنای زندگی سر به کوه و بیابان گذاشته و راه خانه دل ما را گم کرده است. حالا از شیطان رجیمم تنها خاطراتی دور باقی مانده که لبخند تلخی بر لبانم می نشاند.
امروز که در حال گوش دادن فایل آهنگ پیشواز "سیب وحشی" بودم، یکدفعه شیطان رجیم درونم در آسمان های دور جرقه زد! و از آنجایی که یک ساعت قبل مسئولین دانشگاه برای گدایی نمره برای دانشجویان تماس حاصل نموده بودند و طبق 99 درصد موارد گوشی من سایلنت بود و بنابراین چند بار تماس گرفته بودند و من متوجه نشده بودم که جواب بدهم، شیطان رجیمم از روی کوه های دوردست با دود به من علامت داد که "ای فلانی! آهنگ پیشواز فوتبالی "سیب وحشی" بذار! فک کن ملت زنگ میزنن میگن چه آدم اهل حالی داره به دانشجوهاشون درس میده!" سپس به خاطر آوردم که یک زمانی 7-8 بار از آموزشگاه زبانم زنگ زده بودند و طبق معمول همیشگی من اصلا متوجه نشده بودم و بنابراین آن عزیز مدت ها به آهنگ پیشواز "پلنگ صورتی" گوش کرده بود و حتما کلی هم فحش داده بود!
برای شیطان رجیم درونم بسیار نگران و ناراحتم. چون من بدون شیطان رجیمم مجال زنده ماندن ندارم. یک بخشی از وجودم است که بعضا حتی به تمام وجودم هم تبدیل می شد و بعد وقت هایی که ساکت و آرام بودم می فرمودند مشکلی پیش آمده؟ از چیزی ناراحتی؟ و می خندیدم که نه! همیشه هم که شیطان رجیم نیستم!!
در آزمایشگاه روانشناسی مان، تمام فرضیه های رفتارگرایان و قوانین تقویت، حافظه و ... را زیر سئوال برده بودم! یک بار که ماز کار می کردیم صد دفعه با تقویت منفی روبرو شدم و اسکینر در گور لرزید ولی همچنان شرطی نشدم! چشم هایم بسته بود و هر بار که صدای گوش خراش بوق ماز می آمد که نشانه این بود که حضرت بنده برای بار هزارم ماز را اشتباه انجام داده ام چهره ی استادمان را تصور می کردم که نا امیدانه فکر می کند که من اندازه یک موش هم آیکیو ندارم و بنابراین با چشمانی بسته نیشم تا بناگوش باز می شد و دوباره اشتباه می کردم! بعد یکدفعه و البته با لحن خوش پرسید: "شما چند سالته انقدر شیطونی؟" گفتم: "وای، نپرسید استاد، 20 سالمه!" (و آن موقع فکر می کردم چقدر پیر شده ام!)
بعدها یک روز سر تمرین تدریس مان، یکی از استادهایم در جواب انتقادی که به تدریسم کرده بودند و گفته بودند صدای آرامی داشته ام، گفت که "خوووب، خانوما آروم و لطیفن، حالا خانوم نیلوفر یه قدری هم آروم تر و لطیف تر از بقیه خانوم هاست!" آن روز در حالی که چشمانم هشت تا شده بود در دل گفتم که "من آرومم؟ جدی؟ آآآ، البته حق داره شیطان رجیممو تا حالا ندیده...!"
حالا این جمله ی استاد برایم شده است مبداء سفر شیطان رجیمم به ناکجا آباد... . گاهی نمی دانم واقعا چه اتفاقی افتاده است اما هر روز بیشتر می فهمم که فرقش این است که آن موقع 20 ساله بوده ام و حالا... . اکنون می دانم که با گذشت این سال ها، شیطان رجیم درونم تا چه حد از سرزمین مادری خود دور شده است و حال کسانی را دارم که برای عزیز گمشده شان در روزنامه ها آگهی داده اند و رفته رفته در انتظاری خاموش فرو می روند... .
کجا بودم کجا رفتم
کجایم من نمی دانم
به تاریکی در افتادم
ره روشن نمی دانم
... ... ...