Restore point

اگر زندگی آدم مثل ویندوز ری-استور پوینت داشت، آن را به 6 ماه قبل بر می گرداندم.

1

همه چیز از تابستان 78 آغاز شد یعنی زمانی که همه روزهای دختر با نقاشی، طراحی کاریکاتور، سرودن شعر و نوشتن فیلمنامه سپری می شد. در اول دبیرستان عاشق درس های پایه ای بود که در سال دوم به رشته های تجربی و ادبیات و علوم انسانی تفکیک می شدند. با این حال، تکلیف او با رشته ی ریاضی-فیزیک کاملا معلوم بود. اعداد و ارقام برای او هیچ مفهومی نداشتند و به ندرت از حل کردن یک مسئله ی ریاضی احساس شعف می کرد. در حالیکه طوری عاشق شیمی، زیست شناسی و فیزیک بود که علاوه بر کتاب های درسی نظام جدید آموزشی، کتاب های درسی نظام قدیم آموزشی را هم هر جلسه می خواند. در خواندن کتاب های مربوط به ادبیات و علوم انسانی گسترده تر عمل می کرد. هم آن دسته از کتاب هایی که به شعر و ادبیات مربوط می شد و هم آن‌هایی که پیش زمینه های علوم اجتماعی بود. 

با این همه او هرگز تصویر درستی از آنچه که می خواهد در آینده باشد نداشت! گاهی می خواست میکروبیولوژی بخواند و گاهی دوست داشت که یک فیلمنامه نویس حرفه ای بشود. اندکی بعدتر می خواست موسیقی دان شود و بعدتر از آن منجم یا گرافیست! در نهایت برای مدت مدیدی عشق روزنامه نگاری در دل او افتاد! کاری که اغلب استعدادهای او را پوشش می داد. تمایل او به طراحی کاریکاتور، نوشتن، بحث های مربوط به علوم اجتماعی و کارهای گرافیکی. او حتی می توانست در سرودن شعر پیشرفت کند و این بود که عاقبت تصمیم گرفت که علی رغم همه ی علاقه اش به علوم تجربی، وارد رشته ی ادبیات و علوم انسانی بشود.

از همان روزی که فرم انتخاب رشته را پر کرد و به مدرسه تحویل داد خانواده، فامیل، دوست و آشنا، همه از او ناامید شدند! برای آنکه یک دانش آموز درس‏خوان نمی بایست در رشته ی تنبل ها تحصیل کند. به عقیده ی اکثر افراد جامعه در آن زمان، تحصیل در رشته ی علوم انسانی هیچ زحمت و مشقتی نداشت و هر کسی ضریب هوشی پایینی داشت و از هر جا کم می آورد را وارد این گروه تحصیلی می کردند. پدرش از نخستین روزی که او به دنیا آمده بود گفته بود که باید پزشک شود و هرگز از این حرفش کوتاه نیامد! او حتی در ساختمانی که بعدها به ساختمان پزشکان تبدیل شد و تمام واحدهای آن توسط پزشکان خریداری شد، واحدی داشت که می گفت این را برای مطب دخترم گذاشته ام. پدر و مادرش هر دو با گرایش او به رشته ی هنر مخالف بودند و معتقد بودند که هنر رشته نیست و نقاشی و موسیقی و این قبیل کارها را می توان در کنار درس ادامه داد. دختر عمه اش که خود استعداد خارق العاده ای در نقاشی و کاریکاتور داشت معتقد بود که دختری که همه در و دیوار اتاقش پر از نقاشی، کاریکاتورهای افراد فامیل و کاردستی است، خودش را حرام کرده است و باید می رفت رشته هنر. دختر بارها به او توضیح داده بود که خانواده اش سرسختانه با هنر مخالف اند و تأکید دارند که باید حتما نظری بخواند. دیگران به او می گفتند که آخر چرا او که اینقدر درسش خوب است وارد رشته ی تنبل ها شده است؟ او اما به حرف مردم کوچکترین اهمیتی نمی داد و همواره راه خودش را می رفت. 

سال دوم دبیرستان را با نظام سالی-واحدی در رشته ی ادبیات و علوم انسانی و تغییر کتاب های آموزشی شروع کرد... .